پرنسس زیبای ما

پرنسس زیبای ما
آتریسا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 3 شهريور 1393 ] [ 12:56 قبل از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام خانم دکترکوچولوی من 

وقتی خاله گیتامیره مطب همیشه دوست داری دنبالش بری ,منم بعدازپیاده کردن خاله گیتا همیشه بهت قول

میدمکه یه روز میبرمت , اما هردفعه بنابه دلایلی جورنمی شد امروز که 950121هست این اتفاق افتاد چراکه

امسال هم مثل دوسال گذشته برای قدردانی ازخانم دکتری که بسیاربرای بودن شما برای من زحمت کشید

,بایدمیرفتیم مطب .

من وخاله گیتا امروز روبخاطرریخت وپاش دیشب تولدشما مرخصی گرفتیم .لذاازاول صبح تاخودبعدازظهر داشتیم

میشستیم وجمع می کردیم .خاله گیتاکه رفت مطب, من وشماهم رفتیم دوش گرفتیم ,لباس خوشگل پوشیدیم

ویه سبدگل خریدیم ورفتیم پیش خانم دکترت وخاله گیتا....

کلی ازبودن تواون فضا خوشحال بودی بهت یاددادم که وقتی سبدگل رودادیم به خانم دکتربگی مرسی که منوبه

دنیاآوردی وقتی عین جمله روگفتی مطب ازصدای خنده من وخانم دکتروخاله گیتا وخانم کشاورز(منشی خانم

دکتر)منفجرشد .بوس بارون شدی بوس

منم اول ازخدای مهربونم ,بعدازخانم دکترعزیزم ,خاله گیتای مهربون ومادروپدرم وهمسرعزیزم که واقعا تواین مسیر

تنگاتنگ وشونه به شونه ی من بامن بودن سپاسگزارم .

                                 آتریساجون مرسی که هستی 



[موضوع : ]
[ شنبه 21 فروردين 1395 ] [ 10:02 بعد از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام عشقم 

امروز که برات ازتولدوروزتولدت میخوام بنویسم دقیقا سه سال ازبرگ دفترزندگیت رقم خورد,نمی دونم بگم

زودگذشتویادیراماهرچه بوددرکنارتوبودن وباتوبودن بود که خوش گذشت,هنوزم داشتن همچون فرشته ای که

بااومدنش دنیامعوض شددرباورم نیست ,پس امروز هم عاشقانه خدایم روستایش وشکرمیکنم چون

هنوزدرکنارتووباتومی تونم نفس بکشم . 

اما حال واحوال تولدسه سالگی فرشته کوجولوی من :

تم تولدامسال شما به خاطرعلاقه شدید شما به شخصیت باب اسفنجی همون باب اسفنجی بودچراکه مطمئن

بودیم تنهاچیزی که برای تولدت خوشحالت خواهدکرد همون باب اسفنجیه پس بزن بریم

ازاینکه امسال هم همچون دوسال گذشته تولدت روز بیستم فروردین بودخوشحالم 

امسال همچون پارسال درخدمت هردوخانواده محترم,خاله جون وپسرخاله جون عزیزم  ودوستان گل وگلابم به

همراه همسرانشون وبچه ها شون بودیم.حضوربچه ها فضای تولدروبرای شماقشنگ ترمیکردوحضورهمسران

درکناردوستان وخانواده ها ماروخوشحال تر...

 کاربادکردن بادکنک هاوتزئینات همچون سالهای قبل به عهده سعیدعزیزم بود,البته حضورخاله فاطی ودایی

ممد هم توکمک کردن روزتولدت بدون تاثیرنبود

فضای خونه

میزچای ودمنوش

میزشیرینی وشکلات 

هرچی کاربیشترپیش میرفت تعجب شما وخوشحالی شمابیشترمیشد ,ازاینکه انقدرذوق زده میدیدمت عشق 

میکردم وازاینکه نمی خواستم برات تولدبگیرم همش خودم روسزرنش میکردم .همش سوال میکردی تولدم واقعیه ؟

پس دوستام کی میان ؟

مرحله به مرحله خنده هات ازسرذوق وخوشحالی بیشترمیشد تااینکه لباست روپوشیدی .واقعا قیافه ات ,اون خنده

ی ازته دلت ,اون وای گفتنت دل من روعجیب میبرد وهمش قربون صدقه ات میرفتم .لباست خیلی بهت میومد

میگی نه !نگاه کن :

راستی امسال باهم لباسهامون روست هم پوشیدیم شماشدی باب اسفنجی ,منم عین شما شدم مامان باب

اسفنجی خجالتمحبتخجالتبالاخره یه جایی بایدمشخص بشه من دخمل دارم دیگه راضیراضیراضی

مهمونایکی بعدازدیگری اومدن وآهنگ ورقص وقروفر.........................تاموقع شام (البته امسال بخاطر سرسره

والاکلنگی که داشتی خیلی ازبچه ها بیشترازاون حدی که فکرش رومیکردم سرگرم بودن ومامانا همه راضی خندونک

میزقاشق چنگالها ولیوان ها:

دسرهای امسال شما

دسرشکلات وزعفران 

تیرامیسو

آکواریوم 

واما میزشام که امسال هم همچون سالهای گذشته تمام سعی ام روبرای میزشام کردم 

سالاداولویه

سالادکلم 

میزکلی شام (باقالی پلو باماهیچه,زرشک پلوبامرغ,برنج ساده بافسنجون ,بیف استراگانف ویه نوع غذای ترکی که باگوشت و بادمجون درست میشه)

 

فک کنم بیشترخوشی شما وهمه بچه ها زمان کیک آوردن وفشفشه وفوت کردن شمعاش بود 

کیک آتریساجون (سعی کردم کیکت بادسرهات همخوانی داشته باشه ....خوب شده مگه نه ؟؟؟)

 

اینم ازحال وهوای تولدامسال شماکه مطمئنم شما ازهمه چیز راضی بودی .امیدوارم صدسال سلامت وسالم باشی گل خوشبوی زندگیم 



[موضوع : ]
[ جمعه 20 فروردين 1395 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام عزیزم .حدود سه ماه برات ننوشتم.ببخشید...خستهروزهایی که گذشت خیلی برام سخت وخسته کننده

بود.باپست جدیدم توشرکت یه خورده بیش ازاندازه سرم شلوغ پلوغ شده البته پایان سال هم میتونه دلیل قانع

کننده ای برای وقت کم آوردن من باشه چون خواه ناخواه آخرسال غیرازمساله کاری مشغله های خریدعید وخونه

تکونی و....هم هست دیگه هیچی .....امیدوارم منوببخشیخجالت

خلاصه این چندماه :

تولدبابا مرتضی روداشتیم که برای کادوی تولدش یه سورپرایز حسابی داشتیم (کتونی Reebook)).بعدش هم شام

بیرون اونم ازنوع پدیده جوان وآهنگ وقرهای خوشگل توجشن

آخرهفته که میشه خودت ازبابا مرتضی میخوای ببرت پدیده جوان واونجا برقصی وخوش بگذرونی,بابامرتضی هم

هنوزحرف ازدهن شمابیرون نیومده اطاعت کرده ...یه وقتایی ازبس به حرفت گوش میکنه من عصبانی میشممتفکر

هنوزم شخصیت کارتونی موردعلاقه ات باب اسفنجیه خندونکاما دیگه این شخصیت داره خیلی رواعصاب ماراه میره به

حدی که تمام زندگی ماشده دیالوگهای باب اسفنجی ,پاتریک ....صبح بیدارمیشی هنوزیه چشت نیمه بازه میگی

باب اسفنجی بزار,میخوای غذابخوری ,بازی کنی اما حتمابایدصدای باب اسفنجی روداشته باشی ,میخوای بخوابی

اماتا باب اسفنجی نبینی خوابت نمیبره ...خلاصه اینکه ازپتو وحوله ولیوان ولباس وجامدادی وانواع واقسام اسباب

بازیهای باب اسفنجی گرفته تاکیف وادکلن وجادستمال کاغذی و......همه شده توزندگی شما باب اسفنجی ....

تازگیاحرفای گنده گنده زیادمیزنی نمیتونم بگم چیا ؟اماتیکه کلام آخریه ها !برای زیاده روی کردن توبعضی مسائل

وردزبون همه شده محبت

عاشق بابامرتضایی البته دوست داشتن پدرودختر پیش همه طبیعیه اما اینکه بگم شما وبابا مرتضی وحشتناک بهم

علاقه مندید اغراق نکردمبغل

بعدازتولدبابا مرتضی یه تولد ومهمونی یهویی برای زهره جون دوست عزیزم (مامان درسا)گرفتیم که

معمولاتومهمونی هایی که بچه هستن خیلی به شما خوش میگذره چون هنوزم عاشق بچه هایی اما یه وقتایی

هم بدت نمیاد ویه کوچولو آزارشون میرسونی 

تواین مدت بهمن واسفند که هوایه خورده سردبود ماهرشب ,شبها خونه مامان جون میخوابیدیم تاصبح هم شما

ازخواب بیدار نشی هم اینکه سرمای بیرون اونم اول صبحی که من میرم اذیتت نکنه وکمترمریض بشی .خداییش

هم تا یه هفته مونده به اسفندهیچ مریضی روخداروشکرنداشتی بوس

اما یه هفته مونده به اسفندیه سرماخوردگی شدید بدجوری اعصابمون روبهم ریخت به حدی که احتیاج به سرم

داشتی.ذهنیت سرم زدن های قبلی ات که برای رگ گرفتن دستت انقدراذیت میشدی وبی تابی میکردی اعصابم

روبهم ریخته بود اما اصلا فکرش رونمیکردم که دیگه برای خودت بزرگ شدی وخانم شدی .وقتی برای رگ گیری

رفتیم خودت آستینت رومثل یه خانم 30-40ساله بالازدی وروتخت درازکشیدی وصداتم درنیومد .نه گریه ای ,نه غری

ونه اذیتی ...باورم نمیشدحتی تاآخرسرم زدنت خوابیدی وصدات درنیومد .فقط گفتی مامان من سرم میزنم حالم

خوب میشه ؟بوسالهی قربون دخملی بافهم وشعورمبغل

هفته آخرعید باوجود تعویض کابینت های مامان جون ویه کوچولو بنایی آشپزخونه وخریدعید شما وکارهای شرکت

خودم خیلی سخت گذشت اما بالاخره گذشت .اما امسال عید توانی برای تمییزکردن خونه خودمون برام نموند

وخونه تکونی مون موکول شد به هفته دوم عید که یه دفعه ای برای تولد شما خونه تمییز باشه .البته باتوجه به

شرایط جسمانی ام یه کوچولو تولد گرفتن امسالت برام سخته اما چون خودت اصرارداری وهمش انتظارتولدت

رومیکشی حتما برات میگیرم .خونه مامان جون روکه تمییز میکردیم همش سوال میکردی مامان برای تولد من این

همه تمییز میکنی؟ ,مامان میخوای برای تولدم همه دوستام رودعوت کنی ؟مامان میخوای همه برام هورا بکشن

؟.....اونوقت باوجود این سوالات دلم نمی اومد برات تولدنگیرم....

یه شب ازپنجشنبه هایی که شام میرفتیم بیرون ازبابامرتضی خواستم جای شام خوردنمون روعوض کنیم وبه جای

پدیده جوان بریم سفره خانه مظفری ,ازپیشنهادم استقبال کرد ووقتی رفتیم اونجا کلی سورپرایزشدیم 

تمامی عروسک های کلاه قرمزی بهترین دلیل برای خوشحالی وبه یادگارموندن یه شب خوش برای شما بود

القصه:

عیدشد

اما عید بدی روبا فوت یکی ازدوستان عزیزم (مامانی مهزاد)شروع کردیم .دقیقاروزاول عید ,یابهتره بگم هفته

اول عیدمون بامراسم خاکسپاری وسوم وهفت و....بهترین دوستمون که واقعا سرعروسی وجهازچیدن من مثل یه

مادرپابه پام اومده بود خیلی بد,اما گذشت ...

پنجم فروردین تولد کورش عزیز روداشتیم که بعدازکلی عذاداری واقعا به جا ومفیدبود .به ماکه خیلی ,امابه شما

باتوجه به علاقه زیادبه کورش خیلی بیشترتر خوش گذشت .برای کورش عزیزم آرزوی سلامتی و120سالگی

رودرکنارخانواده ی گرامیش آرزومندم

هفته دوم عید باخونه تکونی بسیارسنگین خودمون شروع شد....چون اتاق شماروباداشتن وسیله های

زیاد بااتاق خودمون که یه کوچولو بزرگتره جابه جاکردم وتموم این سنگین کاری به عهده خودم خسته

سیزده بدرهم که بااتمام خونه تکونی من همراه بود ناهار مهمون خاله جون گیتاتوباغشون بودیم که انقدرامسال

سیزده سردبود وبارون میومد که من همش نگران بودم نکنه دم تولدت شمامریض بشی ومثل سال اول تولدت

خستگی تولدت رودوشم بمونه ,خداروشکربه خیرگذشت...

این روزها هم درگیرتولدت وجورکردن سوروسات تولدت هستم اگه گفتی باتم تولد چی ؟؟؟؟؟

باب اســــــــــــــــــــــفنجی ,باب اســـــــــــــــــــــــــفنجی 

شلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوارمکـــــــــــــــــــــــــــــــــعبی

شماهم مشغول عیددیدنی 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 15 فروردين 1395 ] [ 11:02 قبل از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام عشقم

این روزاهرچی تلفن یاموبایل زنگ میزنه حتمااولش شمابایدگوشی روبرداری وصحبت کنی خیلی قشنگ سلام

میکنی واحوالپرسی وبعدکه مطمئن شدی کیه وچیکارداره میگی :اوشی با مامانم(راستی آتریساجون حرف گ

روبلدنیستی بگی مثلابه گوشی میگی :اوشی -خاله گیتا:خاله ایتا-گیلاس:ایلاس-گلابی:الابی-گردن :اردن و......)

این روزا شیطون شدی وبلا وآتیش پاره ....وای وای وای حرفهاوحرکاتی میزنی وانجام میدی که همش من یکی

قربون صدقه ات میرم ودرحال غش وضعف حرفها وحرکاتتمتعجبمثلاصدات میکنم میگی دستم بنده دارم فکرمیکنم 

یااینکه دبه آب روازاین وربه اون ورمیکشی میگم :آتریساسنگینه نمیتونی ,میگی می تونم مامان من موفق میشمتعجب

بهت میگم آتریساجونم دیگه بزرگ شده خانوم شده میگی نه مامان من هنوز کوچولوهستم ببین قدم

روازتوچقدرکوچیکتره ,هروقت قدتوشدم بزرگ شدم تعجببهت میگم آتریساکفشاتو اشتباه پوشیدی میگی :اشکال

نداره ,یه لحظه هل شدم تعجبوقتی برای کارهای بدی که انجام میدی ناراحت میشم ودعوات میکنم توهم قیافه

حق به جانب به خودت میگیری ودستاتو به کمرت میزنی ومیگی دیگه منودعوانکنی ها ,این دفعه اگه دادبزنی

میگم پیشی بیاد بخورتتتعجبیااینکه وقتی بلندحرف میزنم میگی هیس ساکت مردم خوابن تعجببعضی وقتا یه کاره

میری دریخچال روبازمیکنی ودرحالیکه داری فکرمیکنی ,انگشتت روبه لبت میزنی ومیگی چی بخوریم ؟خندونکاین

روزاخاله بازی زیادمیکنی ,غذاهای الکی زیاددرست میکنی ووقتی به من وبابامرتضی میدی میخوریم میگی بگید

الهی شکرخندونک(فکرشوبکن تو5دقیقه صدباربایدماغذابخوریم وخداروشکرکنیم)خندونک

آهنگ موردعلاقه ات توماشین شده :یکی یه دونه دختر    چراغ خونه دختر     ماه آسمون دختر و......خودت هم

پابه پاش میخونی وقر میریزیمحبتموقع رانندگی همش تذکرمیدی مامان یواش برو مامان این ورنرو مامان اینجا

ماشینت رونزار و......تازه چراغ قرمز وسبز رو بلدشدی ومیدونی که وقتی چراغ قرمز باشه نباید حرکت کنیم 

بغلعاشقتم وقتی این روزاهمش منو مامان جون صدامیزنی وهمش بهم میگی مامان جونمی ,عشقمی

,عزیزمی بعدشم درگوشم میگی :خیلی دوست دارم بغل(توبهترین هدیه خداوندی برام)

دیگه تقریباغذاتوخودت میخوری ومن کمترتوغذاخوردنت دخالت میکنم (انصافا هم خیلی قشنگ بدون اینکه

کمتربریزی غذامیخوری)

کارهات ,حرفات ,حرکاتت همه مثل آدم بزرگاست هرچی بگم کم گفتم فقط میتونم بگم عاشقتم جوجه کوچولوی

من 

جمعه ازطرف دایی جون وزن دایی جون احسان نهار کویر دعوت شدیم وازاونجایی که توعشق ماشین بزرگ داری

سوار ماشین بزرگ دایی احسان شدی وباشقو ذوق ودست وهورایی که میکشیدی خوشحالی خودت روبه همه

نشون میدادی 

اونجا کنارآتیش -برنج وچای وجوجه رواتیش ودختری که یه سره ازپشته های ریگ بالاپایین رفت وخاک بازی کرد

حسابی حال واحوالمون روعوض کرد .مرسی داداش وزن داداش عزیزم خیلی بهمون خوش گذشت

 



[موضوع : ]
[ شنبه 19 دی 1394 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

چه سخاوتمنداست پاییزکه شکوه بلندترین شبش راعاشقانه پیشکش تولدزمستان کرد

                                           **زمستانت سفیدوسلامت**

سلام عشقم .یلدات مبارک.

حدود دوماه ای ازفوت بابای زن دایی جون میگذره ومامان جون همش درتهیه وتدارک مراسمی بودکه بادعوت

وخریدکادویی ناقابل زن دایی جون احسان وخانواده اش روازعذادربیاره حالاکه یلدابود بهترین بهانه ای برای دعوت

ازشون بود .

طبق معمول من تدارکات تزئینات وخریدهای بیرون روبه عهده داشتم ,

مامان جون وخاله گیتا هم مشغول درستکردن یه سبزی پلو باماهی وکوکو ی خوشمزه بودند.

 

بقیه صحنه ها بدون شرح به پیوست عکس 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 1 دی 1394 ] [ 2:12 بعد از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام به عزیزترینم 

این روزابه خاطرشرایط سخت وفشرده کاری ,کمترمی تونم بهت سربزنم اماسعی میکنم اتفاقات این مدت روکوتاه

وفشرده برات بگم

اول اینکه هرروزمون داره اینطوری میگذره که :

من طبق معمول همیشه ساعت شش صبح برای رسیدن به محل کارم ازخونه میام بیرون بااین تفاوت که شبها

دیگه برای خوابیدن میریم خونه مامان جون تاهم سرمای شدید اول صبح شما رواذیت نکنه وبدخوابت نکنه هم اینکه

باخوابیدن بیشترصبحت کمترمامان جون وآقا جون رواذیت کنی آخه وقتی کوچولوتربودی راحتتردورپتوت میپیچیدمت

وخیلی وقتا به خاطردیرخوابیدن شبت صبحها بیدارنمیشدی اما الان هم بزرگترشدی وبغل کردنت سخت تر شده هم

اینکه آگاه تروبالغ تربرای اینکه میخوام تنهات بزارم وبرم سرکار

چندروزی برای اینکه صبح زود به محض بغل کردنت بیدارمیشدی وگریه میکردی وازهمه مهمتربازبون شیرینت برای

سرکارنرفتنم خواهش والتماس میکردی وبعدازشدت گریه زیادبه سرفه میوفتادی وشروع به استفراغ کردن میکردی

رومی گذروندیم به امید فردا که دیگه ازخواب بیدارنمیشی وداستان هرروز گریه وزاری شما اتفاق نمی افته اما فایده

ای نداشت هرروز ازروز قبل بی تاب ترمیشدی ضمن اینکه اون روز رو چون بدشروع کرده بودی بیشتراذیت میکردی

ونق میزدی,ازاون ورهم من هرروز باتوجه به گریه های زیادت وخواهش کردنای شما بااعصابی داغون ترتومحل کارم

حاضرمیشدم وتاخودساعت 10-11 صبح نمیتونستم درست کارکنم تااینکه تلفن بزنم وجویای حالت بشم ومطمئن

بشم که آروم شدی 

خلاصه نتیجه براین شدکه ماغیرازصبح تاعصری که مزاحم مامان جون وآقاجون هستیم شبها هم درخدمتشون

باشیم خندونکفکرکنم باتوجه به شرایط به تنهاکسی که خیلی داره سخت میگذره یه جورایی خودمن هستم چون که

شما که صبح ها تا 10-11خوابت روخوب میکنی وچون وقتی بیدارمیشی من نیستم دیگه برای من بی تابی نمیکنی

ازطرف دیگه بابامرتضی هم بانبود شبهای ما هم بهتربه درس ومشقش میرسه وهم هرساعتی اراده کنه میتونه

استراحت کنه ,تلویزیون نگاه کنه وهرساعتی خواست بخوابهچشمکمن ساعت 4عصرمیرسم خونه مامان جون هل

هلکی نهار میخورم وشماروبرمیدارم ومیام خونه .اول ریخت وپاش های شب گذشته روجمع میکنم وخونه رومرتب

میکنم بعدمشغول شام درست کردن برای شما وبابامرتضی میشم حالا خوشبینانه اینه که اون شب مهمون نداشته

باشم وگرنه ......خستهخستهبعدازکشیدن شام وجمع کردن ظرفها وشستنشون و مرتب کردن آشپزخونه دوباره

مشغول جمع کردن یه سری ازوسایل شما برای راه افتادن دوباره خونه ی مامان جون ....خوابیدن شبت هم که هنوز

 داستانی داره برای خودش ساعت 1 یه وقتایی 2و3 

دوباره فردا روز ازنو روزی ازنو....................................

این ازروزانه تقریبی زندگی پاییزی ما

این چندوقت یه پنج شنبه شب رودرخدمت دوستان عزیزم سپیده جون ورزی جون وخاله الهه بودیم که باوجود رادین

عزیز وباران کوچولو بسیارشب خوبی برای شما بود 

دو-سه روزی ازشروع هیئت های دهه آخرماه محرم میگذره وبابامرتضی هرشب به جزشبی که درخدمت خاله رزی

وخاله سپیده بودیم مشغول کمک به هیئتشون هست .اتفاق بدی که دقیقاشب بعداز مهمونیم افتاد سوختن

سروصورت شماباآبگوشت نذری هیئت بود.اصلانمی دونستم بایدچیکارکنم فقط روغن کنجدرومالیدم به سروصورتت

وسریع زیردوش آب ولرمت کردم درسته که بعدازاون قضیه سرماخوردی اما خداروشکرسروصورتت تاول نزد وفقط یه

کم قرمز شدکه دکترگفت خداروشکرروغن کنجدی که براش زدی کارخودش روکرده ومانع ازتاول شده .تایک هفته ای

نگران صورتت بودم اما خداروشکر خود امام حسین وعلی اصغر نظرشون به مابوده وخداواقعا بهمون رحم کرد.

چندروزی درگیر سرماخوردگی ات بودیم اما اینکه بااین اتفاق یادگرفتی که سراغ قابلمه وظرفهای غذاتحت هرگونه

شرایطی نری برات درسی بزرگ شده بود ووردزبونت داغ بودن وسوختن ....

15آذرماه روز حسابداروحسابرس بود که بابامرتضی باکادووکیک قشنگش وتفریح بیرون وبازی شهربازی وبعدش هم

شام بیرون من وشما روسورپرایزکرد.

 

کیک بدون شمع برای شما بی معناست!!!

اول یه ناخونک

حملـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

این شبهای بلندبیشترخونه خاله گیتابرای شب نشینی میریم (تقریباهرشب).خاله گیتاهم هرروزازنهارظهر برای شام

شمامخصوص کنارمیزاره وشماهم بامیل وکلی به به وچه چه غذارومیل میکنید وبعدازاینکه سیرشدی الهی

شکرمیگی وبه خاله گیتامیگی دستت دردنکنه بابت غذاهای خومشزه(خوشمزه)

یه اتفاق بددیگه هم تواین مدت برات افتاداونم دراثربدوبدو لبت خوردبه میز وپاره شد.وقتی بردیمت دکترگفت بخیه

لازم داره اما چون بیشترقسمت داخلی دهانش هست هم بخیه کردنش سخته هم اینکه به خودآتریساجون سخت

میگذره .ماهم اطاعت کردیم والبته ازاونجایی که خداهمیشه هوای شماروداشته توکل به خودخدا

این ازاتفاقات ورویدادهای این چندهفته

اما اگه بخوام ازکارهات وحرفایی که تازگیامیزنی بگم خودش میشه یه کتاب اما جالبترین وقشنگترین تکه کلامهای این روزهات :

آخریشه هـــــــــــــــــــــــــا 

وقتی مبخوای بازی کنی ,آب زیادمیخوری ومن اعتراض میکنم خودت به خودت میگی آخریشه ها

واقعـــــــــــــا

وقتی تعجب میکنی ومیخوای یه چیزی روباورکنی

آهان !حالافهمیدم

الهی شکربعدازهروعده غذایی که من عاشق این حرکتت هستم 

شب بخیرازقبل خواب

معنای دروغ وراست,زشت وقشنگ ,شب وروز ,تاریک وروشن ,نرم وزبر,کوچیک وبزرگ,نرم وزبر,قهروآشتی,سردوگرم

و......باذکردلایلش رومیدونی

شخصیت کارتنی همچنان  باب اسفنجی

بازی موردعلاقه این روزها لوگوچینی 

خواب شب طبق معمول دیروقت اما یه کم بهترازگذشته 

عاشق حمام کردن بجزقسمت سرشستن که قیامت میکنی 

متنفرازلباس عوض کردن 

متنفرازبستن موهای سرت

متنفرازپوشیدن جوراب

عاشق بچه ونی نی های کوچولو

متنفرازپیاده راه رفتن (معمولاهمیشه خسته ای ونمی تونی راه بری)

فعلادیگه چیز زیادی یادم نمیاد

تاشب یلدابای بای 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 2:22 بعد از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام عزیزم

خوبی ؟خوشی وسلامت هزارمرتبه خداروشکر

روزهای سردپاییزی برای من وشماداره یکنواخت وبه سرعت نورمیگذره وتقریبا تمام روزها یکنواخت مگراینکه

بادوستان من ویابادوستان بابا مرتضی درطول هفته قرارمداری بزاریم,مثل دیروز که برای دیدن نی نی خاله آسیه

بابچه ها قراری هماهنگ کردیم ورفتیم ازنزدیک نی نی کوچولوش رو البته باچندماه تاخیر زیارت کردیم 

همیشه برات گفتم که چقدرعلاقه خاصی به نی نی های کوچولو وحتی بچه های بزرگترازخودت داری .حالافرقی

نمیکنه این نی نی آشنا باشه یاغریبه ...بادیدنشون سریع واکنش نشون میدی وانقدر اظهارعلاقه شدید که یه

وقتایی دیگه من اعصابم خوردمیشه وناراحت میشم چونکه یکسره یادوست داری بوسشون کنی یایکسره نی نی

ها پیش من باشن واصلاکسی دیگه بغلشون نکنه ....

دقیقاخونه خاله آسیه هم همین اتفاق افتادبادیدن نی نی کوچولوازخودبیخود شدی ویکسره مامجبور بودیم کنارنی نی کوچولو باشیم وتمام توجهمون به نی نی 

نگاه کن اینجا باچه ذوقی دستاش روگرفتی

اینجا همش به من میگی مامان نگاه کن چقدردستاش کوچولوه

باهزار گریه وزاری راضی شدی مامان نی نی کوچولو به نی نی شیربده وخوابش کنه 

وااااااااااااااااااااااااااااای گیر دادنت وبغل کردنت برای باران (نی نی خاله سپیده)شروع شد

ازاینکه بغلشون میکنی وبوسشون میکنی ایرادی نیست ها ....اما یه کم زیادی فشارشون میدیچشمکخندونک

اینم ازدیدنایی نی نی خاله آسیه همراه بادوستان



[موضوع : ]
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 11:32 قبل از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام عزیز خوش زبونم

تواین یه هفته ای که گذشت همش درگیر مراسم تشییع وختم وبابای زن دایی جون احسان بودیم .دوسه روز اول

به همه ی ما مخصوصا به زن دایی جون وخانواده اش خیلی سخت گذشت.ازطرفی دیگه من مجبوربودم هرروز

چندساعتی مرخصی بگیرم تا حضورا تسلی بخش خاطر زن دایی جون باشیم .

توپست قبلی برات ازعلاقه توبه زن دایی نوشته بودم برای همینم وقتی اون بی تابی وگریه میکرد عجیب به هم

میریختی وعجیب ازش خواهش میکردی که گریه نکن .نمیخواستم تواین مراسم ها باشی اما بیچاره همیشه اون

کسی که جورمن روتواین جورمواقع میکشید واجازه نمیدادکه تومراسم های عزاداری باشی شخص خود زن دایی

جون بود .حتی برای مراسم های مادربزرگ ودایی ام ومراسم احیای شب بیست ویکم توروباخودش میبرد واجازه

نمیدادمستقیم تواین مراسم ها باشی .اما بنده خدااین بارخودش درگیرغم بزرگی بود که تنها گذاشتنش اصلا به

صلاحنبود .دوست داشتم پابه پاش وقدم به قدم باهاش باشم وآرومش کنم وحتی هرازگاهی به خاطر گریه های

آتریسایی که انقدردوستش داشت مجبور به آرامشش کنم  اما چاره ای نبود سخت بود وسخت گذشت ......

این عکس نصفه ونیمه رو تومراسم سوم ازت گرفتم اونم به خاطراینکه ببین خودتو چه جوری سرگرم کرده بودی

نزدیک 10باراین کارروتکرارکردی تسبیح ها رو به سختی درمیاوردی وبه راحتی تندتند گردنت میکردی (خیلی ها به

خاطر این مشغولیتت خنده شون گرفته بود)

خلاصه یه هفته ای ازاین ماتم گذشت(خداصبربده)

اما چیزی ازشیرین زبونیاوشیطنت توکم نمیشه که !!!!!

امروز به مامان جون گفتی من دلم میخوادبزرگ بشم ,قدم بلندبشه ,بعدمامانم که ازسرکاراومد خودم براش دروبازکنم 

بغل(آخ الهی من فدات بشم)

هرروز ازمامان ایران دو-سه تا انارونارنگی میگیری وبرای من دون میکنی وازم میخوای که ببرم سر کاربخورم منم باکمال

میل قبول میکنم وهزار هزاربار بابت دون کردن انار قربون اون دستهاوانگشتهای کوچیک میشم,تازه دیروز که اومدیم

خونه بهم گفتی مامان انارنداریم ؟گفتم چرامامان گفتی بده میخوام برای بابا هم دون کنم (آخ الهی فدای اون

مهربونیت برم من)

اومدی بهم گفتی مامان بابا بستنی خریده برام بزاره تویخچال ؟گفتم بله عزیزم .گفتی بده بخورم یه خورده حالم

خوب بشه گفتم مگه حالت چی شده ؟گفتی دلم دردمیکنه اگه بستنی بخورم خوب میشم (البته میدونستم

زیادعلاقه ای به خوردن بستنی نداری ,همین هم شد یه لحظه برای درست کردن غذا رفتم توآشپزخونه وقتی اومدم

بااین صحنه مواجه شدم)بعدفهمیدم معنای دل دردت چیه 

عصبانی شدم بلندگفتم آتریسا ااااااااااااا

گفتی هیچی نگو دادنزن ......شروع کردم دست وصورتت روشستن وسرت غرغرکردن ,یهو گفتی مامان چقدرغر

میزنی خندونکازشدت خنده بلندبلندقهقه زدم وشروع کردم بوست کردن بوسدقیقا همین حرف روآخرشب به بابامرتضی

هم گفتی که داشت برات غرمیزد که چراکفشت رواینطوری پات میکنی که بهش گفتی بابا چقدرغرمیزنی قه قهه

میایم نمازبخونیم سریع به سرعت جت خودتومیرسونی ومیگی وااااااای منم نمازنخوندم بعدشروع میکنی به پچ پچ

کردن ودلاوراست شدن همزمان بامن یا بابامرتضی نکته قابل توجه اینه که میدونی قبل ازنمازبایدوضوگرفت واین

حرف وحرکتت برای من خیییییییییییییییییییییییییییییییلی جالب بود چون تابه حال نشده بود که بهت گفته باشیم که

قبل ازنماز بایدوضوگرفت (الهی قربونت برم)

نمازخوندنت خونه خودمون

نمازخوندنت خونه مامان جون

چندروزپیش که باآقا جون بودی ماشینش پنجرمیشه وشروع میکنه به پنجرگیری .حرکات وکارهای آقا جون دقیقا

توذهنت مونده بود تااینکه یه بعدازظهرکه رسیدیم خونه گفتی مامان ماشینم پنچرشده من همش متوجه نمیشدم

ماشینت روتست میکردم ومیگفتم نه مامان جون شارژداره .میگفتی شارژداره اما پنچرشده .من دوباره منظورت

رومتوجه نمیشدم تااینکه گفتی بلدم درست کنم صبرکن صبرکن الان خودم درست میکنم .منتظربودم تاببینم

چیکارمیکنی که بااین صحنه روبروشدم 

تازه فهمیدم منظورت پنچرگیری ماشین بوده (انقدرقربونت رفتم وانقدرمحکم فشارت دادم که صدات دراومد وگفتی

مامان دارم می میرم ها ...آخ خدانکنه دردوبلات به جونم .ان شااله 120سال زنده باشی قربونت برم)

وقتی درست شد گفتی مامان درست کردم .بلدبودم درست کنم .مثل آقا درست کردم بغلبغل

یه وقتایی که می رسم خونه میخوام لباس عوض کنم تذکرمیدی مامان زود لباست روبپوشی ها هم سرمامیخوری

هم پیشی میاد گازت میگیره ها (دقیقاحرفای خودم روتحویل خودم میدی)

تمام اطلاعات ووقایع روزانه رومو به مو شبها برای بابامرتضی تعریف میکنی حتی کارهای بدی که کردی ومن دعوات

کردم روبراش تعریف میکنی 

قصه ی شنگول ومنگول روکم وزیادبرام تعریف میکنی 

شعر عروسک قشنگ من قرمزپوشیده رو بلدشدی ومیخونی ...همیشه هم آخراش میگی بابا مرتضام بره بازار برای

من چیزی بخره (کما اینکه بنده خدا هرشب هرشب برای شما دست پرمیاد خونه حتی اگه به یه cdباشه)

چندشب پیش هم برات لپ لپ خریده بود ازشانس خوبت یه دوربین عکس باب اسفنجی ازتوش دراومد که انقدرذوق

زده شده بودی حال خودت رونمیفهمیدی (راستش روبخوای من وبابا مرتضی هم به خاطراینکه می دونیم چقدرباب

اسفنجی دوست داری خیلی ذوق زده شدیم .شانست بود ها )

ازبین رفقای خودمون که باهم رفت وآمدداریم عمومجید وخاله الهه  روخییییییییییییییییییییییییییلی دوستشون  داری

اصلا اگه ازت بپرسیم چندتاخاله داری اسم خاله الهه رو جزء خاله ها اسم میبری .آخه عمومجید بنده خداپابه پات

توبازی کردن باهات راه میادوبدون اینکه خسته بشه توطول مدت باهم بودنتون باهم کلنجارمیرید

عاشق بچه ها مخصوصا نی نی های کوچولوهستی ودوست داری یه ریزبغلشون کنی وفشارشون بدی 

این خلاصه ای ازشیطنت ها وحرفهای گنده گنده شما تواین روزها

دوباره میام پیشت شیطون بلا

 



[موضوع : ]
[ جمعه 22 آبان 1394 ] [ 2:17 بعد از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام بردخترشیطون ویک دنده ولجبازویکی یکدونه ی من 

اول ازهمه سی ویک ماهگیت روبهت تبریک میگم .خیلی وقت بود که دیگه برات کیک وماهگرد و...نگرفته بودیم اما

کفشهای تولد دوسالگی ات وحرف زدن قشنگت دلیلی شدبرای اینکه بابامرتضی برات کیکی روبخره ویه جشن

کوچیک 3نفره ای روباهم داشته باشیم 

وقتی کفشهای تولد دوسالگیت رومیبینی همش بایه حالتهای خاصی میگی مامان یادته تولدم بود همه بودن بابچه

هابازی کردم کیک خوردم ,شمع فوت کردم ...بازم تولدمیخوام ....بعدکفشهای تولدت روبغل میکنی وبوس میکنی

ومیگی دوستشون دارم ...همین کارها وعکس العملها باعث شد که یه کیک کوچیک برات بخریم وبرات مثلا تولد

بگیریم

وامااینکه بخاطر اومدن خاله سپیده ازشیراز قول یه مهمونی دیگه روبهت داده بودم .که قرارشد این مهمونی منزل

خاطره جون که تازه عروسی کرده وماهنوزنتونسته بودیم منزل نویی اش بریم برگزاربشه 

طبق معمول توخوشحال ازمهمونی وبابچه هابودن ومن نگران ازاینکه مبادا دستتون به چیزی بخوره ویه چیزی

بشکنه ویاخراب بشه که من ناراحت بشم .(آخه خاطره جون تازه عروسه ومنم حساس ,علی الرقم اینکه همش

خاطره جون به من تذکرمیدادکه بزار بچه ها راحت باشن اما بازم من دنبالت بودم که خدای نکرده مهمونی به این

خوبی ومجللی خراب نشه ----خداروشکراین اتفاق نیوفتاد)

داری سعی میکنی که پاتوروپات بندازی 

چون مانفراول بودیم برای گرفتن عکس ازت کلی وقت داشتم 

اینجا داری بابچه ها می رقصی 

خاطره جون خیلی برای مهمونی اش زحمت کشیده بود وواقعا همه چی عالی بود .هم به ما دوستان خیلی خوش

گذشت ,هم به شما بچه ها ....

اما این خوشی بایه تلفن ویه اتفاق بد خیلی زود برای من تموم شد.........

همیشه وهمه جا ازعلاقه شما به زن دایی جون احسان وشادی جون وشیدا جون ومتقابلا علاقه اونهابه شما

صحبت بودهوهست واین علاقه توفامیل زبان زد خاص وعامه ,چراکه حرکات واحساسات شما بهمدیگه به گونه ایه

که هرکس شماها روببینه متوجه این علاقه میشه .

جمعه ها که همه خونه ی مامان جون هستیم باصدای زن دایی جون احسان شروع میکنی به هورا هورا کشیدن

ومیپری توبغلش وهمدیگه روبغل میکنید وکلی همدیگروماچ مالی میکنیدبعدشم باکلی نازوادا,روپاهاش میشینی

وبااون زبون شیرینیت ازوقایع هفته براش میگی اونم باقربون ,صدقه رفتن حرفاتو پیگیری میکنه وهرازگاهی بایه

بوسی که ازت میگیره توروتشویق به ادامه صحبتهای شیرینت .....موقع نهار پشقابتو بر میداری ومیگی زن دایی بهم

غذابده ,لباس میخوای عوض کنی زن دایی برام عوض کنه و...........................بعدشم موقع رفتنشون انقدرگریه

میکنی وازشون خواهش میکنی که نرید که خیلی وقتا زن دایی دلش به حالت میسوزه وازمن اجازه میگیره که

توروباخودش ببره خونه خودشون ومنم به اصراروگریه های توراضی میشم 

گذشته ازهمه این علاقه ,زن دایی جون وخانواده اش برای همه ماعزیزن ومن به نوبه خودم هیچ وقت احساس

نکردم که زن داداشمه همیشه حسم واقعا بهش خواهرانه بوده وهمیشه براش احترام خاصی قائل بودم ..

دخترم اینها اغراق نیست کمی که بزرگتربشی خودت متوجه این احترام وعلاقه ی تک تک ما به زن دایی جون

احسان خواهی شد ومن مطمئنم که همین احترام وعلاقه ی ما به ایشون علاقه تورونسبت به زن دایی ات هزاربرابر

کرده چراکه اون واقعا ازیه عروس خانواده به همه ی مانزدیکتره ..

اینهاروبرات گفتم که درآینده که بزرگترشدی بدونی که احساس دوست داشتنت به زن دایی ات سرچشمه

ازاحساس ازبزرگترهای فامیل داره چراکه اگه من زن دایی جون احسان رومثل خواهرمیدونم تومثل خاله میتونی

دوستش داشته باشی ,اگه مادروپدرمن (مامان جون وآقا جون )مثل دخترشون بهش نگاه میکنن توهم به شادی

جون وشیدا جون به چشم دختردایی نگاه نخواهی کرد بلکه مثل خواهربزرگتر برات خواهند بود ومن همه این

احساس های خوب رومدیون مادروپدرعزیزم هستم که اینچنین ما خواهروبرادرها روبهم نزدیک کرده که اینچنین

روابطی توما یه حس خوبه .حس دوست داشتن ,حس احترام به هم گذاشتن وازهمه مهمتر باهم بودن .....

خیلی حرف زدم اینهاروگفتم که بهت بگم شادی وغم برادرم وزن برادرم شادی وغم ماست .بله دخترم زن دایی جون

احسان تواین روزدرگیر غم بزرگ ازدست دادن ناگهانی پدرعزیزشه  که این مصیبت برای همه ما مخصوصا زن دایی

جون احسان سخته 

ازخداوند منان خواستاریم که به خانواده ی محترمش صبرعنایت فرمایدوعزیزازدست رفته شان راموردمغفرت الهی

قراردهد(آمین)

فاطی عزیزم مارودرغم خودشریک بدان



[موضوع : ]
[ يکشنبه 17 آبان 1394 ] [ 11:26 بعد از ظهر ] [ مامان نفیسه ]

سلام به روی ماه خوشگل دخترکم

همچنان هوای پاییزی شهرمون عین هوای زمستونیه اما بابودن تو هوای دلمون بهاری بهاریه ....هواسرده اما

باتودلمون گرمه ....دل که گرم باشه دنیات گرمه .ماهم همه دلخوشی ودنیامون شده وجودتو(شک نکن)

دیشب باخریدکاپشن وکتونی چراغداری که همش میگفتی کفش چراغدارمیخوام خریدزمستونه ی  شما تکمیل

شدبرای خریدکاپشنت اونم تواین آب هوا وبااین وضعیت اومدن من ازسر کارشده بود برامون یه فاجعه ,خلاصه اینکه

بعدازکلی گشتن (اونم باوجودغرغرکردن شماومخصوصا بغل کردن شما )یه کاپشن خوشگل پیداکردیم (مبارکت باشه

عزیزم)

عکسایی که الان میخوام برات بزارم ازمهمونی خاله رزی (دوستای مامان نفیسه )هستش .البته مهمونی به

مناسبت اومدن خاله سپیه ازشیراز ه که منزل خاله رزی گرفته شده 

برام جالب بود که به محض ورود به خونه خاله رزی سراغ هاپوهاشون روگرفتی (جونم به این هوش وحواس )

وجالبتراینکه انقدردرکناربچه ها خوب بازی کردی که اصلا احساس خستگی ازمهمونی بهم دست نداد.بهم

باورشده که دخترم دیگه بزرگ شده وصدالبته خانومترکه حرف مامانش روگوش میکنه 

گفتم بهت ژست بگیر,چشاتوبستی 

حالاکه دارم نگاه میکنم میبینم خیلی اتفاقی کفشات باسرآستین کاپشنت وبا دم پای شلوارت یه رنگ شدن !!!

چه جالب آرام

واما منزل خاله رزی 

قربون دستاتون که انقدرعاشقانه همدیگروبغل کردین 

بااین ماهی خیلی سرگرم بودی برات جالب بود که آهنگ میزد وراه میرفت ودم ودست وپاشو تکون میداد

یه کوچولو اذیتی که کردی این بود که کیف محیا جون روگرفته بودی وبهش نمیدادی (قیافه محیاروببین خندونک)

چون خاله سپیده یه هفته ای بیشترپیشمون نیست پس این روزا بیشتر بابچه ها خواهیم بود

آماده مهمونی بعدیبوسآرامزبانچشمک 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 11 آبان 1394 ] [ 11:38 بعد از ظهر ] [ مامان نفیسه ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آمدی و با آمدنت معنی زندگی را شناختیم،معنی "عشق و محبت"... با آمدنت خدا را شناختیم و با تمام وجود حس کردیم که دوستمان دارد؛زیرا نعمتی چون تورا به ما ارزانی داشته. روزهایمان طلایی اند با حضور تو! سلامتی و رسیدنت به اوج را از خداوند منان خواستاریم...
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 138
بازدید هفته گذشته : 272
کل بازدید : 202027
امکانات وب

آمارگیر


بهترین وبلاگ ایرونی

بهترین وبلاگ ایرونی
چت روم

کد انفجار حباب قلبی

کدهای هدایت به بالا

کدهای هدایت به بالا


            

آرشیو کد آهنگ



دانلود آهنگ جدید