، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

پرنسس زیبای ما

هفت ماهگیت مبارک

1392/8/20 22:55
نویسنده : مامان نفیسه
545 بازدید
اشتراک گذاری

روزهایکی پس ازدیگری به پایان می رسند.....

                                                    ودرپی روزهاعمرمن ....

                                                                                      دست دردستان تو

                                                                                        چیزی به نام (((عشق)))را زمزمه می کند

مادرکه شوی....

انگارهرچه درتوست دیگرازآن تونیست ....آن لحظه که چشمانت رابه روی کودکی که درآغوشت خفته است می گشایی,انگاربرای همیشه چشمانت رابه روی خودت می بندی

انگاردیگردیده نمی شوی ,انگاردرخودت ذوب می شوی ودرکالبدت روح انسانی بزرگتر,لطیف تروصبورتردمیده می شود

انگاراحساساتت حجیم ترمی شودورویاهایت دوردست تر....

آری ...

باآن گونه های ظریف ودستهای کوچک ...

قنددردلم آب می شودوقتی شورخواستنت بارویای آمدنت درهم می آمیزد

حس داشتنت ولبخندی که تومیان ماتقسیم می کنی

سهمی برای مادر

وسهمی برای پدر....ومن روزهارامی گذرانم به صبر............................

فرشته قشنگم

من به تومی اندیشم ,به روزی که توازمن خواهی پرسیدبرای چه خواستمت؟

ومن آن روزتوراباهمین حس خواستن درآغوش خواهم گرفت وپاسخی روشنترازاین نخواهم داشت که:

خواستمت چون باورداشتم که تواستحقاق این راداشته ای که باشی ودنیایمان باوجودتوجای بهتری باشد

آری دنیایمان باوجودتوبهشت است ای عزیزترین هدیه خداوند

سلام شاهزاده زیبایم .حالت خوبه؟

این روزهاهفته ای یه باربه شرکت سرمی زنم وچندساعتی روازتودورم ,روزهایی که بایدبرم سرکارازشب

قبلش دل شوره عجیبی دارم نمی دونم چراانقدربهم وابسته شدیم وهمین وابستگی هم منواذیت میکنه

هم تورو

صبح زودکه بلندمیشم تالباسهاموبپوشم ومقدمات رفتنوفراهم کنم نمی دونم چطوری متوجه می شی که من کنارت نیستم سریع ازخواب بیدارمی شی هرچی هم یواش یواش کارامومیکنم ولی متوجه می شی که من کنارت نیستم

تازه

چقدرم ذوق میکنی وقتی می بینی من وبابامرتضی بالباسای بیرون کنارت وایسادیم (آخه بیرون رفتن وماشین سواری روخیلی دوست داری)

هوایه کم سردشده ومن نگران اینم که نکنه سرمابخودی برای همین سعی میکنم خوب بپوشونمت

خلاصه اینکه بابامرتضی ماروخونه مامان ایران پیاده میکنه ومنم سعی میکنم که تاساعت 9که بخوام برم شرکت بخوابونمتوموفق هم شدم

وقتی میرم شرکت اصلانمی تونم کارکنم دست ودلم به کارنمی ره وهمش نگران اینم که درنبودمن بی تابی بکنی امروزهم توشرکت دقیقااین دل شوره روداشتم که حدودساعت 12موبایلم زنگ خوردتاشماره مامان رودیدم دلم هری ریخت متوجه شدم که چیزی شده

گوشی روبرداشتم دیدیم مامان میگه ماپشت درشرکتتون هستیم خیلی ترسیدم گفتم شایدبرات اتفاقی افتاده (آخه این روزاخوب چهاردست وپامیری )بعدکه اومدم دم دردیدم انقدرگریه کردی که تموم صورتت پف کرده بود

خیلی ناراحت شدم ازمدیرم خواهش کردم که زودتربرم خونه ,اونم که بنده خدااین روزاخیلی باهام راه میادبادیدن شرایط بهم اجازه داد

توراه توبغلم خوابت بردامامن خیلی ناراحت بودم به حدی که تصمیم گرفته بودم دیگه سرکارنرم

تاشب همش نگران این بودی که من پیشت نباشم حتی ازکوچکترین فرصتی استفاده میکردی که من کنارت باشم ومن همچنان ناراحت ازاین اتفاق

امیدوارم منوببخشی (چاره ای ندارم کم کم بایدبه شرایط عادت کنی )

ای بابا میخواستم بگم

 ماهگیت مبارک گل عزیزم ---------عاشقتم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)